Bardia
دوشنبه ۸ نوامبر ۲۰۱۰
یکشنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۱۰
چهارشنبه ۱۶ ژوئن ۲۰۱۰
دوشنبه ۳۱ مهٔ ۲۰۱۰
دوشنبه ۱۲ آوریل ۲۰۱۰
دارم يكساله ميشم....
سلام به همه تون . مدتهاست كه فرصت نكردم از حالم باخبرتون كنم . راستش شيطونيام به مامانم امان نميده كه پشت كامپيوترش بشينه و چند كلمه اي درباره ي شيرين كاريهام بنويسه. اما خوب حالا كه اينجام و آخراي نه ماهگي دو تا دندون در اووردم و چهار دست و پا رفتنم مثل گربه تيز تيز شده . با شروع حركت جديد به همه جاي خونه دسترسي پيدا كردم و اول مامان و بابا كل خونه رو سنگر بندي كردند. اما خوب هيچ سنگري جلوي آقا بردياي وروجك رو نمي گيره من همه ي سنگرها رو فتح كردم و والدين محترم قانع شدن كه سنگر بنديشون رو جمع كنند. تو اين چند ماه خيلي اجتماعي شده ام و تو خيابون كلي دوست پيدا كرده ام و كلي عاشق وفادار دارم وهر كي تو خيابون از كنارمون رد ميشه يا لپمو ميكشه يا قربون صدقه ام ميره ... بله كلي تحويلم ميگيرند و من بهشون لبخند ميزنم و دلبري ميكنم. تازگيا دوست دارم راه برم و دائم روي زانوهام ميشينم و مي خوام كه سرپا بشم. شايد تو يكسالگي تاتي تاتي هم ياد بگيرم. خيلي اكتيو شدم و تو خونه همه ي كشو ها رو بيرون مي ريزم و حتي اخيرن به كشوي آشپزخونه هم دسترسي پيدا كرده ام و مامانم مجبور شده كفگير ملاقه هاشو برام بگذاره تا باهاشون بازي كنم. تازه پرتاب كردن رو ياد گرفتم و هرچي دستم بياد پرت مي كنم و از صداي زمين خوردنش كلي ذوق مي كنم .خوب ديگه خيلي گفتم و خسته شده ام آخرين عكسم رو براتون مي گذارم تا ببينين چقدر تغيير كرده ام.هزار تا ماچ آبدار....
پنجشنبه ۱۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰
چهار دست و پا
سلام دوستای جون جونی
احوالتون چطوره؟ من که خوبم خوب خوب. تازگیا یاد گرفتم چهار دست و پا راه برم . خیلی حال می ده میتونم به همه جا سرکشی کنم . اینجوری روزها بیشتر انرژی مصرف می کنم البته مامانم هم دائم دنبالمه مواظبه یه وقت خرابکاری نکنم . خوب من امروز میرم تو نه ماهگی. من زود زود دارم پازل زندگی رو کنار هم میذارمو به یکسالگی نزدیک می شم. آره هنوز سه ماه مونده اما این روزا هم تند تند می گذره. زمان رفیق منه. هر روز توانایی های بیشتری کسب میکنم تا مستقل تر بشم.بعد از چند وقت براتون دو تا عکس می خوام بذارم تا حال کنین و ببینین که واقعاٌ بزرگ شدم. راستی دندون هم هنوز در نیووردم اما چیزای خوشمزه ای رو می تونم بدون دندون هم بخورم. خدا رو چه دیدین شاید همین روزا ما هم دندون دار شدیم. خوب دیگه باید برم داره کم کم وقت ناهار میشه منم گرسنمه . تو این روزای سرد امیدوارم دل همتون گرم باشه و سالم سالم باشین. بای بای.... بوس بوس بوس
دوشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۹
بی دندون نشی الهی!!!!!!!!!!
سلام . خیلی وقته براتون ننوشتما!!! ای این روزها بیشتر دوست دارم بشینم یه گوشه و با هزار پای عزیزم بازی کنم یا اینکه یکم روی زمین بخزم و برم سراغ نقشهای روی فرش خونمون . هر کاری می کنم نمی تونم نامردها رو بگیرم تو مشتم شما نمی دونین گلهای فرشو چه جوری میشه کند یا خوردشون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه من هرچی به دستم برسه سه سوته می ذارم دهنم تا ببینم چه مزه ایه. خدا هیچ بنده ای رو بی دندون نکنه مردم من از بس لثه هام خارید . دست بابایی بازوی مامانی پاچه شلوار هرکی به دستم بیاد موهای نازنین همه اونایی که می بینم ...همه رو به دندون نه به لثه های عزیزم می کشم اما خوب... خوب نمیشه بازم اذیتم می کنه . یه فیل هم دارم که هرچی گوشش و می خورم بازم افاقه نمی کنه. خلاصه بد دردیه بی دندونی. دیگه جونم براتون بگه از خوردنیا که من عاشق نارنگیم. نارنگی ببینم نمی تونم خودمو کنترل کنم. به یکی دو تا پره هم که مامانم بهم می ده هم راضی نیستم همش دنبال بقیه اش می گردم.بذارید راه بیافتم خودم خدمت همه ی نارنگی های روی میز که هی بهم چشمک می زنن می رسم حالا ببینید!!!!!!
این روزها یکم سخنرانی هم می کنم اما منظورمو خیلی نمی فهمن دور و وریام و ناچار می شم گریه کنم. مجبورم می فهمین که مجبور!!!!!
خوب دیگه این بود اهم اخبار بردیا در آستانه ی هشت ماهگی . دوستون دارم. بوس بوس بوس
شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹
واکسن پایان شش ماهگی
سلام به همگی. باورتون میشه به این زودی یک ماه گذشت؟ فردا وارد هفت ماهگی میشم . الان روزی سه وعده غذا می خورم. صبحانه فرنی ناهار و شامم هم سوپه. خوردن رو خیلی دوست دارم اما همچنان شبها بیدار میشم و شیر می خورم . آخه شیر مادر یه چیز دیگه است. بیچاره مامانم نه خواب داره نه خوراک . در عوض منو داره دیگه یه فرشته ی کوچولوی تپل موپولی.فردا واکسن دارم دعا کنین خیلی دردم نیاد . همتونو دوست دارم. هزار تا ماچ آبدار. راستی اگه سرتونو بیارین جلو موهاتونو سه سوته میکشم میگین نه؟ خوب سرتونو بیارین امتحانش مجانیه!!!!
سهشنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹
من رفیق جان وینم!
سلام به روی ماهتون چه خبرا؟
خوبین؟ من توپ توپم . چند تا عکس جدیدمو ببینین حال کنین. راستی این فرنی هم خیلی خوشمزه بود .من که عاشقش شدم. اصلاٌ وقتی مامانم ظرف غذامو میاره بدجوری هیجان زده میشم . تازه خیلی هم عجله دارم خودم تنهایی غذامو بخورم.ما اینیم دیگه. خوب حالا باید برم لالا کنم.بای بای.هزارتا بوس آبدار تقدیم با عشق.
پ.ن 1 : کلاهه مال بابابزرگمه وقتی یه کابوی بوده!!!
پ.ن 2: این اولین باریه که من بدون کمک نشسته ام . حال می کنین؟؟؟؟
پ.ن3 :راستی ببخشید پشتم به شماست. می دونم گل پشت و رو نداره!هاهاهاها!!!!
یکشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۰۹
من غذا می خورم
سلام سلام سلام
بالاخره دیروز بعد از کلی معطل شدن تو مطب دکتر فهمیدیم که من این ماه شدم هفت کیلو نهصد و قدم هم دوسانت رشد کرده و شده 67 سانتی متر.بابا منو دست کم نگیرین.ما که بیخودی به این دکتر اطمینان، اطمینان نکردیم. تازه شم یه خبر خوب واصه خودم اینه که گریه های شبونه من نتیجه داد و آقای دکتر به مامان و بابام گفت از فردا بهش فرنی و حریره بادوم بدین. هاهاها....آخیش راحت شدم . شبا دلم ضعف می رفت. خدا رو شکر مامانمونم رضایت داد حالا ما تا پایان شش ماهگی صبر نکنیم.یوهوووو. تازه شم دیروز صاحب یه جفت کفش خوشگل هم شدم بعدنا عکسشو میگذارم ببینین و ازش پرده برداری میکنم. خوب فعلاٌ خداحاافظ دلم داره قیلی ویلی میره برای این فرنی . میخوام زودی بخورم ببینم چیه .بازم زودی میام.منتظرم باشید.بوس بوس بوس.
پ.ن: دیروز اینجوری رفتم دکتر . این کلاه خیلی سوژه شد هر کی رسید یه چیزی به مامان جونم گفت تا مامانم رضایت داد بره یه کلاه نازکتر برام بخره ولی خودمونیما کلاهه خیلی بهم میومد شاید حسودیشون شده مردم نه ؟
شنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۹
و اکنون طلیعه ی شش ماهگی میدمد
سلام
امروز من وارد شش ماهگی شدم .قراره عصر با مامانی و بابایی بریم پیش دکتر اطمینان که خیلی بهش اطمینان دارم، تا
. ببینیم چقدر قد کشیدم و چقدری سنگین تر شدم .تازگیها انگار از همیشه گرسنه ترم
یکشنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۹
بردیا نویسنده می شود!
سلام به همه ی شما هوادارای خوبم
از امروز تصمیم گرفتم یه کم هم از شیرینکاریهام براتون بنویسم . آخه میدونین ، آخر این هفته پنج ماهم تموم میشه یه خورده سرم خلوت میشه میتونم براتون بنویسم . البته فعلا به مامانم دیکته می کنم بعد یواش یواش خودم هم خدمتتون هستم. تازگیها یاد گرفتم که قبل از حرف زدن آدم بزرگا چند تا سرفه میکنن تا صداشون صاف بشه. من دارم تمرین میکنم هی میگم اهه...اههم...ولی خوب بعدش خسته میشم میگم وللش!!! بعدا میگم . گاهی وقتا هم وسط حرف زدن سکسکه ام میگیره رشته کلام از دستم خارج میشه .خلاصه... تا به خودم میام مامانم منو میذاره تو تختم و میگه بردیا با جوجوئیات بازی کن و یواش یواش لالا کن. بله دیگه ....ما هم تا بیایم به خودمون بجنبیم ناغافل خوابمون برده و مامانمونم هی همچین بگی نگی جیم شده باز .خوب... فعلا خسته شدم عجالتا میرم بخوابم تا بعد. فعلا بای بای.
از امروز تصمیم گرفتم یه کم هم از شیرینکاریهام براتون بنویسم . آخه میدونین ، آخر این هفته پنج ماهم تموم میشه یه خورده سرم خلوت میشه میتونم براتون بنویسم . البته فعلا به مامانم دیکته می کنم بعد یواش یواش خودم هم خدمتتون هستم. تازگیها یاد گرفتم که قبل از حرف زدن آدم بزرگا چند تا سرفه میکنن تا صداشون صاف بشه. من دارم تمرین میکنم هی میگم اهه...اههم...ولی خوب بعدش خسته میشم میگم وللش!!! بعدا میگم . گاهی وقتا هم وسط حرف زدن سکسکه ام میگیره رشته کلام از دستم خارج میشه .خلاصه... تا به خودم میام مامانم منو میذاره تو تختم و میگه بردیا با جوجوئیات بازی کن و یواش یواش لالا کن. بله دیگه ....ما هم تا بیایم به خودمون بجنبیم ناغافل خوابمون برده و مامانمونم هی همچین بگی نگی جیم شده باز .خوب... فعلا خسته شدم عجالتا میرم بخوابم تا بعد. فعلا بای بای.
شنبه ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۹
اشتراک در:
پیامها (Atom)











